تبليغاتX
omid63.blogfa.com - داستان من به روایت خودم

omid63.blogfa.com

گوهرها رو جمع کن قبل از تموم شدن فرصتت

من درس می خوندم
اسمم رو می تونستی بالای لیست ها ببینی
خونه ام پر تقدیرنامه های من بود

رسیدم به دانشگاه
پیش دانشگاهی بودم
هنوز شاگرد اول بودم بین تیزهوش ها
بهم می گفتن عربستان چون همیشه صعود می کردم

پدر و مادر و خانواده ، دوستا و استادا و ...
همه تشویقم می کردن
می گفتن امید درس بخون ، درس بخون ، درس بخون
تو باهوشی ، تو اینطوری ، تو اونطوری

اما می دونی یه سوال بی جواب داشتم
من کی هستم
من چی هستم
کجام ؟
برای چی اینجام ؟

شاید اون موقع وقت طرح اون سوال نبود

اگه بخوام موقعیتم رو تو اون موقع بگم
مثل شاهزاده ای بودم که جایی رفته بود که گذشته اش و سرزمینش رو فراموش کرده بود
تنها یه دوست براش مونده بود ، یه سوال که کیه ؟
همه به شاهزاده می گفتن شاهزاده تو این رودخونه یه کفش پلاستیکی شکار کن
تشویقش می کردن که آفرین آفرین یه دونه دیگه کفش پلاستیکی بگیر
شاهزاده دید نه
این چیزا براش نون و آب نمیشه
انقدر تشنگی کرد که جواب سوالش بهش داده شد

حالا من همون پسری هستم که همه تشویقش می کردن
که درس بخون ، برو شریف ، برو هاروارد ، تو ...

نه ، من اول خودم رو شناختم
شاید لیاقت من بیشتر از این چیزهاست ( که البته لیاقت همه آدم ها بیشتر از اینه )

من کار مهمی رو بدون فهمیدن انجام ندادم
حالا می فهمم و مسئولیتش رو قبول می کنم
که این درستشه

حالا من می فهمم دارم چی کار می کنم
دقیقا

حالا چون اصل رو دارم تمام فرع هام درست هست

حالا دیگه رفتن به شریف یا هاروارد یکی از کارهای کوچولوی من خواهد بود

بعد از سربازی و تربیت هایی که اونجا به من رسید
الان دارم تو یه دانشگاه معمولی کارشناسی عمران می خونم

کار من آینده ام رو می سازه