|
دیشب رفتیم یه گشتی بزنیم من و دوستم صادق رفتیم یکی از بدترین قسمت های جهنم یه جای عجیبی بود مردمی که اونجا بودن رو اگه می زاشتی وسط بهشت اونجا رو دوست نداشتن می دونی اونا جهنم خودشون بودن بهشت رو دوست نداشتن دلهاشون مرده بود + این ها فکرهای شنبه سوم اسفند 1387 9:12 بعد از ظهر آدمی هست که دوستتون داره
من یه دوست دارم به اسم ریمون خیلی باهوش و زیرکه ، بصیرت داره ، فراست و کیاست و ... لقمه درشتیه نعمتیه برای من چون وقتی بهش سیگنال میدم ۱۰۰ درصد جذب می کنه و حتی گاهی اوقات می بینم که یه سیگنال هم میده بیرون که تا حالا نبوده ، موجود عجیبیه ... جرقه داره . یه نعمته تو دورانی که نو سیگنال زیاده ... می دونی مزه میده که می بینی یه نفر حرفتو می فهمه و حتی انقدر زیرکه که سیگنالهای جدید بیرون میده . ریمون آدم خیلی باشعوری هست . کارش خیلی درسته . من ستایشش می کنم . اون جرقه هم داره منم که دنبال جرقه ، تا یه چیز جدید درست کنم . شکر خدا که ریمون رو دارم بگذریم ما همیشه با همیم و اما داستان اصلی ما تو روسیه : چند شب پیش حدود ساعت دو شب بود . به ریمون گفتم بریم روسیه .گفت بریم امید خیلی زود رفتیم روسیه ..... + این ها فکرهای جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 6:11 بعد از ظهر آدمی هست که دوستتون داره
|