این چند روز که تعطیلات بعد امتحاناست
بیکارم
و چقدر از بیکاری بیزارم
کاش کاری جور می شد تا انجام بدم
از بیکاری بیزارم
به قول دوستمون داوینچی inaction saps the vigour of mind
درست گفته ، تاییدش می کنم
راستی براتون گفتم از مجلسی که چند شب پیش داشتم
از دانته و شکسپیر و حافظ دعوت کردم تا عصر بیان توی قصرم
عصر اومدن پیش من
گفتیم و خندیدیم . انگار همه مون داشتیم یه چیزی می گفتیم . هر کدوم روی سریر خودمون بودیم ؟
متقابل شاید ؟
هان ؟
من براشون از چیزهای جدیدی گفتم که فهمیدم
ما همیشه دور هم جمع میشیم همینطوریم
یه سری حرف هایی می زنیم که هر چی در موردش حرف می زنیم انگاری یه چیزه ها
ولی تکراری نمیشه
عجیبه که همیشه تازه هست
قشتگترین چیزی که توی ما می دیدی بی ادعایی مون بود
چون چیزی هم نبودیم
می زدیم سازی رو که هر چهارتامون رو مست می کرد و ...
نورش ملایم بود و گرماش به اعتدال ، رنگ هاش ثابت و واقعی و همه چیز واضح و واقعی
سرزمینهای من انتهایی نداره ،برای خود من ، دستم نیستن
( اونا فکر می کنن اینا دیوونگیهای یه مجنونه ، نمی دونن و نمی بینن خودشونو که چیزی ندارن ، چیزی که دستشون دادن رو با چیزی که برای خودشونه اشتباه گرفتن ، این چیزیه که دستشونه نه چیزی که دارن و واقعابرای خودشونه ، می گذره و واقعیت ها روشن میشه وقتی پرده ها کنار میره )
علاقه ای ندارم ، برام مهم نیست و اصراری هم ندارم و یه جورایی دوست ندارم خودم رو بی جهت خسته کنم تا باور کنی ، انقدر زود می گذره که خودت می بینی همه چیزو
+
این ها فکرهای سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 2:3 بعد از ظهر آدمی هست که دوستتون داره
قدیما گفته بودم که یکی از کارهای ما اینه که روی قلبت قدم بزنیم تا شاید اگر نرم باشه جای پامون بمونه تا دنبالش بیای اون جای خوب و قشنگ و روشن و راحت و خوشی که ماییم . جایی که متعلق به خودته ، ازش کم نمیشه ، حدی نداره و منتظر توئه ...
انقدر تو این قدم زدن به ما مهارت داده شده که الان احساس می کنم با یه اسکیت می تونیم بیاییم طرف قلبت و تا رگ گردنت بهت نزدیک بشیم ... و با همون سرعت دور و نزدیک بشیم .
و اما داستان مرد پیراشکی فروش
یه مردی هست ته کوچه ما ، پیراشکی هاش خیلی خوشمزه است ، اما مغازه اش بوی جهنم می ده چون خیلی خسیسه ، بگذریم ، قدیما که از ته کوچه می خواستم رد شم همیشه اون مرد ته مغازه اش نشسته بود و ظرف پیراشکی ها جلوی مغازه اش بود ، فاصله زیادی بود بین اون و من . همیشه وقتی از جلوی مغازه رد می شدم نگاه می کردم به پیراشکی ها و دو تا ازش می خریدم .
دیگه ازش پیراشکی نمی خرم ، هر دفعه که از جلوی مغازه اش رد می شم به پیراشکی ها نگاه می کنم اما دیگه نمی خرم . اون مرد هنوز ته مغازه اش نشسته و هر دفعه که از پیچ رد می شم یه نگاهی به من می کنه و منتظره که برم و ازش پیراشکی بخرم . پیراشکی ها هست . اون هم منتظره اما من خریدارش نیستم . بمون عزیزم تا مشتری ات بیاد .
یه فروشنده ای هم بود که یه روزایی جنس های بدلی به من می فروخت ، سمی ترین جنسش ناامیدی بود، تنبلی ، بی حوصلگی ، غرور ، نادونی ، .... . یکی از جنس هاش که آخر از همه از خریدنش پشیمون شدم و دیگه نخریدم خودم بودم ، اون یه من غیر واقعی رو هم می خواست به من بفروشه ، یعنی می خواست دو تا کنه ، نمی دونست که دو تا شدن غم داره و وقتی غم باشه من ناراحتم و وقتی من ناراحت باشم دنبال راحتی میرم و در نهایت باید برای راحتی یکی بشم و در واقع یکی هم بیشتر نیست ، من که نیستم ، یکی هست ، پس دیگه دو تا نیست .
اسم فروشنده رو هر چی دوست داری بزار . بزار بخش شوم و نادون و ابله ذهن من . الان من همه چیز دارم . هر دفعه که رد می شم بازم میاد پیراشکی هاشو پهن می کنه . هنوز پیراشکی های بخش ابله ذهنم هستند ... پیراشکی های سمی اش که می خواستن من پادشاه خودم نباشن و اونا پادشاه وجود من بشن .
اون بخش شوم و ابله ذهن من عین اون پیراشکی فروش هنوز پیراشکی های سمی اش پهنه و هر دفعه به سر اون پیچ می رسم منو نگاه می کنه و می خواد پیراشکی های سمی اش رو به من بفروشه . اون دوست داره من پادشاه خودم نباشم اما نه ... دیگه نمی زاریم تو پادشاهی رو از من بگیری . من فاتح و تنها حاکم سرزمین وجود خودم هستم . حتی شتوه ( مثل 2341 ) هم دیگه نمی تونه پادشاه باشه . من تنها و همیشه پادشاه وجود خودم هستم .
ببین اینجا کتاب دینی نیست . حرف یه آدم کاملا معمولی هست که می خواد رشد کنه . آدمی که یه کلمه به غیر از نظر شخصی اش نمی گه . از اونجایی که خودم بهشون اعتقاد دارم برای خودم قابل اعتنا هستند .
مطلب کاملا مرتبط :
فاتح بزرگ سرزمین وجود منم
+
این ها فکرهای دوشنبه یازدهم آذر 1387 11:17 بعد از ظهر آدمی هست که دوستتون داره
یه سوال دارم ؟
استاد میشه جواب بدید
اون لحظه که من انتخاب کردم خودم بودم
یا اینکه شما بودید
جواب : ان ا... لا یغیروا بقوم حتی یغیرو بانفسهم
پس یعنی من بودم که اون انتخاب رو کردم ، درسته
استاد : بله ... من در درون اراده خودم به تو اجازه می دم اراده داشته باشی
خوب با این حساب یعنی من انتخاب کردم ،درسته
استاد : بله ، درسته ، تو انتخاب کردی
یعنی خوشبختی من چیزی هست که مستحقش بودم
بله ، من گفته بودم ، جزا بما تعملون ، تو انتخاب کردی و زندگی ات رو تو اون انتخابت بردی
+
این ها فکرهای جمعه هشتم آذر 1387 9:23 بعد از ظهر آدمی هست که دوستتون داره
امید چرا نمی کنی
بکن دیگه
پرواز کن
من : صبر کنید من هم اومدم
آره من هم اومدم ... آره دارم پرواز می کنم
دیگه بر نمی گردم زمین
امید مواظب باش
یه نفر هست می خواد برگردوندت پایین
مواظب باش
قدم به قدم می کشدت پایین
باشه ؟
من : باشه
+
این ها فکرهای سه شنبه پنجم آذر 1387 4:41 قبل از ظهر آدمی هست که دوستتون داره
داشتم راه می رفتم
دیدم پادشاه توی شهر یه اعلامیه پخش کرده
نوشته من شما رو بی نیاز می کنم از هر چیزی که بخواهید
ثروت شما رو نا محدود می کنم
از نوع شمردنی و ناشمردنی
هر چی بخواهید بهتون می دم
نامحدودتون می کنم
مثل خودم
شما رو جانشین خودم می کنم
از هیچ کسی کمک نمی خواهید
همه چیز رو خودم بهتون می دم
نگران هیچ چیزی نمیشید
از هیچ کسی نمی ترسید
هیچ وقت ناراحت نمی شید و نگران چیزی نیستید
و خلاصه اینکه از هر چی ناراحتی هست رها میشید
بزرگ بزرگ ، رهای رها
و ... هر چیز خوبی که به ذهنت برسه
اینا همه در برابر اینکه تسلیم پادشاه بشی
پادشاه زیباترین کسی بود که وجود داشت ، در واقع فقط اون هست
من دیدمش و عاشقش شدم
باهاش عهد بستم و تسلیمش شدم
الان از هر چیز خوبی که فکر کنی تا تهش رو دارم و البته بیشتر از اون
می دونی من حد و حصر ندارم
منو نمی تونی شبیه چیزی کنی
چون محدود می شم
من حد ندارم ... من گوشه ندارم
هیچ کسی نمی تونه به ما صدمه بزنه
ما همه رعیت های پادشاه هستیم
رعیت هایی که در واقع پادشاه هستیم
+
این ها فکرهای شنبه دوم آذر 1387 10:22 بعد از ظهر آدمی هست که دوستتون داره
تو یه شهری بود
بیشتر مردم شهر کور بودن
مردم در حالی که شب بود می گفتن روزه
اونها داشتن شکم همدیگه رو می شکافتن و هی می خوردن به هم
من یه کتاب خوندم و فرشته ای اومد و بهم چشم داد
دیدم شب هست
بهشون می گفتم شبه
اونا به من می گفتن دیوونه
چون می گفتم شبه
در حالی که اونا می گفتن روزه ....
من دیوونه بودم
اما با چشم های باز و بدون شک می دیدم که شب هست
شب با نشانه هاش شناخته میشه
و با علامت هاش
با تاریکی
نه با حرف مردم
درسته آدم های عاقل؟
+
این ها فکرهای یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 0:14 قبل از ظهر آدمی هست که دوستتون داره
من توی یه قومی به دنیا اومده بودم
همه قوم ناراحت بودند
ما همه وقتی به دنیا میاییم کور هستیم
من هم کور بودم اما یه حسی من رو امیدوار می کرد به بینا شدن
می گفتند رهبر می بینه
چشم هام بسته بود
اما راهی که می رفتیم انقدر نا هموار بود
که احساس کردم رهبر ما هم مثل ما کوره
شنیده بودم کتابی هست
کتابی که اگر بخونی چشم دار میشی
رفتم و کتاب رو پیدا کردم
خوندم
و حالا خیلی خیلی برام واضحه
که قوم من خیلی هاشون کور هستند
همینطور کسی که داره راهنماییشون می کنه
اونها هنوز ناراحت هستند
چون کسی که راهنماشون هست خودش کوره
کتاب هنوز هست
زلال زلال
سیرابت می کنه
سیراب سیراب
ناراحتی چیه ؟ : ناراحتی خوبه اما نه برای همیشه
+
این ها فکرهای شنبه بیست و پنجم آبان 1387 12:44 بعد از ظهر آدمی هست که دوستتون داره
شنیدم که مدت هاست پنهانی . می دونی . من دوستم . نزدیکم .
تو که کوکی
تا حالا ازت کسی خواسته بیای و بقیه رو هم کوک کنی
تو نزدیک تری
بیا دیگه
چرا نمیای . بیا و کوکمون کن ... کوک کوک
ظاهرا تو سقفت بالاتره ...
بیا و کوکمون کن
من همینم که دارم باهات حرف می زنم
همین همین
بیا دیگه
چرا نمیای
میخوام زودتر بفهمم چیه اون گل اصلی سرسبز بی علف هرز
راستش رو بگم زودتر می خوام به محبوبم برسم
زود بیا
من عجله دارم
دارم راستش رو بهت می گم
خیلی عجله دارم
نزدیکش شدم اما بیشتر نزدیک شدن خیلی مزه می ده
منتظرتیما
نمیای؟
+
این ها فکرهای شنبه هجدهم آبان 1387 3:10 قبل از ظهر آدمی هست که دوستتون داره
می دونی . ما چیزای خوب رو به آدم های خوب می دیم ... می دونی . ما دوست داریم چیزای خوب رو به آدم های خوب بدیم . چیزهایی که ما داریم تموم نمیشه . ما عطر خوشیم . ما توانایی مطلقیم . دانایی مطلقیم . روشنی مطلقیم . بینایی مطلقیم . بی نیاز بی نیاز . زیبای زیبا . مهربانترینیم و ...
فقط ما هستیم
خواستیم تمام این چیزها را پراکنده کنیم تا همگان بهره مند شوند ... اما ما هرگز در بدی ساکن نمی شویم و ذات ما دور از ناخوشی است . ما دوست داریم بوی خوش ما همه رو شاد و دلخوش کنه اما فقط جایی میریم که با ما سازگاره
آدم تو شاهکار منی
تو را آفریدم و تمام اسم هام رو به تو عرضه کردم
تمامشون رو
و تو حالا...
حتی آزادی که انتخاب کنی
من در اراده خودم به تو اجازه دادم تا راه خودت رو بری
و انتخاب کنی
می بینی آدم ؟
+
این ها فکرهای شنبه هجدهم آبان 1387 2:0 قبل از ظهر آدمی هست که دوستتون داره
و شهری بود که سالها بود جادوگری مردم آن را مسحور کرده بود ، در آن شهر همه ساکت شده بودند و کسی به ظلم جادوگر و سحر او اعتراض نمی کرد ، تا آنکه پسرکی بی پروا ( که از سالها پیش سفیر روشنی او را پرورده بود و نامش را قاپ زن روشنی نامیده بود ) لب به سخن گشود و شروع کرد به سخن گفتن .... گفت : جادوگر تو چرا انقدر پلیدی ؟
با گفتن این حرف ناگهان صورت زشت جادوگر نمایان شد و مردم از خواب بیدار شدند ... جادوگر ریز و ریزتر شد تا کاملا سوخت .... مردم شهر که سالها بود همانند مرده ها شده بودند همه زنده شدند و ....
+
این ها فکرهای سه شنبه سی ام مهر 1387 1:47 بعد از ظهر آدمی هست که دوستتون داره
|
این نمایش همچنان ادامه دارد ... و چه پرده های شکوهمندی در انتظار است تا اجرا شود ...
تمام هنرپیشه ها در جای خود قرار گرفته اند و کاری که خودشان می خواهند را انجام می دهند اما به گونه ای که نمایش به شکوهمندی با ستاره ها به پایان برسد . ستاره هایی که به انتخاب خودشان و بنابر خواسته خود و اراده خود ستاره شدند . تا این نمایش را با شکوه به پایان برسانند .
و این ها را همه بر روی آن تخته سیاه دیدم
مطلب مرتبط :
+
این ها فکرهای یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 0:40 قبل از ظهر آدمی هست که دوستتون داره
|

به دنبال مجسمه ای بودم که شنیده بودم هر کسی بهش دست بزنه جاودانه میشه
به شهری رسیدم که می گفتن مجسمه اونجاست
پیشگو بهم گفته بود که اون شهر پر از مجسمه های جعلی هست و بهم گفت مواظب باشم که گول مجسمه های تقلبی رو نخورم
اون بهم یه چکش داد که می گفت هر موقع به مجسمه رسیدم به سر مجسمه بزنم و اگه شکست بدونم که تقلبیه ظاهرا خیلی ساده به نظر میومد
اما پیشگو این رو هم بهم گفت که اگر تو باور کنی که این مجسمه بدلی ، اصل هست دیگه مجسمه بدلی نمی شکنه
خلاصه اینکه وارد شهر شدم
کوچه های زیاد و تو در تویی داشت
پر بود از آدم هایی که اومده بودن دنبال مجسمه اصلی و در بین راه با مجسمه های بدلی مشغول شده بودند
هر کدوم یه گوشه ای با یه مجسمه ای مشغول بودن ، اون ها باور کرده بودن که اون مجسمه بدلی ، اصل هست . اما خوب ...
آدم های خیلی معروفی توی اون کوچه ها بودن ، از همه زمان ها
خلاصه اینکه به هر مجسمه ای که رسیدم چکش رو یک بار امتحان کردم و خوب سرشون شکست
از مجسمه ها که دور می شدم برای نفر بعدی ای که وارد شهر می شد دوباره سرشون سالم میشد ، شهر خیلی عجیبی بود
خلاصه گذشت و گذشت تا رسیدم به میدون اصلی شهر
یه مجسمه بود که خیلی قشنگ بود
رفتم جلو
احساس کردم داره باورم میشه اون مجسمه اصله ... باور کنید که اصل بود
رفتم جلو و چکش رو زدم . سرش نشکست
طبق حرف پیشگو رفتم تا بهش دست بزنم تا جاودانه شم
اما یه لحظه یاد حرف پیشگو افتادم که گفته بود نباید باورشون کنی
به خودم اومدم و چکش رو زدم
بله این مجسمه هم بدلی بود و سرش شکست
ماجرا رو طولانی نکنم
مجسمه ای به اسم مجسمه اصل اونجا نبود
بعدها من جاودانگی رو جای دیگه ای پیدا کردم که البته داستانش رو براتون می گم
جاودانگی رو در سفری که با قالیچه پرنده ام رفته بودیم پیدا کردیم ، عقابم (( روهان )) هم تو اون سفر همراهم بود .
+
این ها فکرهای سه شنبه دوم مهر 1387 8:38 قبل از ظهر آدمی هست که دوستتون داره
|

یه قومی بودن که سالها عمر می کردن و هر کس در اون قوم به دنیا می اومد می تونست عمری حداقل 1000 ساله داشته باشه . یه پسری بود توی این قوم به اسم (( تیکاد )) ، تیکاد به خاطر این مشهور نشد که در این قوم به دنیا اومده بود . اون به این خاطر مشهور شده بود که ......
یه روز وقتی تیکاد 15 ساله بود عاشق یه صورت زیبا شد . به چشم های اون صورت زیبا نگاه کرد و بهش گفت من تو رو دوست دارم . این قوم زیبایی شون از جنسی بود که با گذشت زمان کم نمی شد و هیچ وقت پیر نمی شدن . اونها در طی عمر طولانی شون همیشه جوون بودند . زیبایی اونها برای خودشون بود .
تیکاد گفت من دوستت دارم هفران . چطور می تونم همیشه پیش شما باشم . اون زیبارو که اسمش هفران بود گفت ، من هم تو رو دوست دارم تیکاد . اما شرایطی پیش اومده که مجبورم 200 سال به سفری برم و از تو دور باشم . هیچ چاره ای ندارم . این سفر رو باید برم . اون رفت سفر ، فقط به تیکاد گفت دوستت دارم و چشم هاش هم این حرفش رو تایید می کرد . چشم ها هیچ وقت دروغ نمی گن ( تبصره دارد ) .
حالا بریم سر این موضوع که چرا تیکاد معروف شده ... دلیل اینه . تیکاد در طی این دویست سالی که هفران برگرده با هیچ د خ ت ر ی M a r r y نکرد و حتی به هیچ د خ ت ر دیگه ای فکر نکرد چه برسه به چیزهای دیگه . من هم وقتی رفتم پیش تیکاد ازش پرسیدم چرا تو با هیچ د خ ت ر دیگه ای M a r r y نکردی ؟ تیکاد گفت دوست من تیکوا ( اسم من تو اون سرزمین تیکوا هست ، در زبون اونها تیکوا یعنی امید ) من چیزی رو در چشم های هفران دیدم که می تونم تا ابد به امید دیدنش صبر کنم . 200 سال که جای خود داره .
الان حدود 163 سال از برگشتن هفران و رسیدن اون دو نفر به هم گذشته و خوب اونا هر دو هنوز زنده هستند و خوب زندگی می کنن . آخرین بار تو یه جایی تو اتیوپی به اسم اکسوم دیدمشون .
+
این ها فکرهای دوشنبه یکم مهر 1387 4:33 قبل از ظهر آدمی هست که دوستتون داره
|
امید به حرف های من گوش کن
ماجرا خیلی بزرگ تر از اون چیزیه که تصورشو کنی
خیلی بزرگتره
تو می تونی چیزای خیلی بیشتری داشته باشی ....
بیشتر از هر بیشتری
هر چیزی که بخوای
من بهش گفتم چیزی من رو راضی نمی کنه
هر چیزی که بیشتر از بیشتر باشه
دستهام رو گرفت و برد جایی که تا اون موقع نرفته بودم
و اونجا رو بهم نشون داد
اون چیزی بود که راضیم می کرد
حسی که از اونجا یادمه چیزی بود مثل
اینکه بی نهایت شده باشی
+
این ها فکرهای یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 9:52 قبل از ظهر آدمی هست که دوستتون داره
|

دیشب رفته بودم همون سرزمینی که از اونجا اومدم اینجا
مثل همیشه پیش پادشاه بودم
پادشاه سرزمین من به من گفت :
امید من می خوام تمام هر چی دارم و ندارم رو به تو ببخشم
اما تو خودت نمی خوای
امید تو خودت کارهایی رو می کنی که تو رو از داشتن اونها دور می کنن
من دستهام رو دراز می کنم تا به تو بدم اما از من دور می شی
چرا به من اعتماد نمی کنی
حالا که جادوگرا رو می شناسی
حالا که رازهای جنگل رو می دونی
چرا ؟
به من اعتماد کن
اعتماد کن تا شیشه تو رو زلال کنم
تا خودم رو در تو نشون بدم
بزار شیشه تو رو زلال کنم تا از تو بتابم
تو خودت نمی خوای
چرا به من اعتماد نمی کنی ؟
پادشاه به من گفت : امید تو همیشه میگی که منو دوست داری
اما حتی حاضر نیستی به خاطر من کاری رو بکنی که به نفع خودته
امید من فقط از تو می خوام که وجودت حیف نشه
برام سخته ببینم که تو داری تلف میشی
برام سخته ببینم دچار رکود بشی و رشد نکنی
می دونی امید من دوستت دارم
بیشتر از هر کس دیگه ای که فکر کنی
همیشه مراقبتم
اما تو با اینکه می گی منو دوست داری اما وقت عمل که میشه من آخرین چیزی هستم که در نظر می گیری
اینه رسم دوست داشتن
من ازت چیزی نمی خوام جز اینکه وجود خودت رو هدر نکنی
به هر حال
هر موقع مقاومت نکنی و آماده باشی من شیشه تو رو زلال می کنم
زلال می کنم تا از تو بتابم و روشن کنم
از اون موقع حرف های پادشاه ذهنم رو مشغول کرده
باید با خودم کلنجار برم تا به یه نتیجه برسم
ولی خوب
هیچ شکی ندارم که اون منو خیلی دوست داره و نیتش نسبت به من خوبه
همیشه خوبیمو می خواد
این بارها تو زندگی ام بهم ثابت شده
مطالب آینده : در جستجوی مجسمه اصل در شهر مجسمه های جعلی
+
این ها فکرهای یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 8:39 قبل از ظهر آدمی هست که دوستتون داره
|